|
در حال حاضر :
بنگر چگونه دست تکان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند !
+ نوشته شده در 87/11/03 22:46 توسط اسماعیل
+ نوشته شده در 87/09/07 10:28 توسط اسماعیل |
پرنده باش، پرواز کن، اوج بگیر، آنگاه به زمین باز گرد، و بازگو قصه زندگی را از بر دیگران. + نوشته شده در 87/08/10 19:5 توسط نجوا |
شعر می خوانم / اما فقط می خوانم ساز می زنم / اما فقط می زنم عشق می ورزم / اما فقط عاشقم و تو ، شاید محال!
+ نوشته شده در 87/08/02 9:42 توسط آوا |
کاش تنها، به تماشای غروب مهر منشستیم زیر بوسه باران درخت و زمین در این هوای بی مهری ... + نوشته شده در 87/07/30 16:1 توسط آوا |
باز آتشفشانی از تنهائی ، در کویر کهنه ی دلم خاکستر می شود و غبار خاکستری غربت بی کسی تمام تنم را می پوشاند باز سیاه مشق جدائی ، درس بی وفائی را هجی می کند در سفر اندیشه ی وطن و روشنائی ِ بی تو بودن چشم هایم را کور خواهد کرد ای که بودنت همه تنهایی ام را تنهاتر کرد و حالا رفتنت ، همه تنهاییم مزدوج ... + نوشته شده در 87/07/30 15:57 توسط آوا |
آه راپاک کن از غبار ِ باور ِ اندیشه ی من ! ریشه هایم همه خاک آلودند. + نوشته شده در 87/07/30 15:50 توسط آوا |
باد دستان تو را می برد ! گل ها منتظرند . و من درخت می شوم . سفر به خیر . + نوشته شده در 87/07/22 22:22 توسط اسماعیل |
تمام ِ همه ی نت های با تو بودن را در قافیه های تنهاییم گم کرده ام نوایی از نگاهت بتابان ، من قافیه های شعر ِ تو را گم کرده ام + نوشته شده در 87/07/20 16:19 توسط آوا |
گم کردمش انگار ، دوان دوان از من گذشت! رد پایش را تا کوهستانهای تنهایی دنبال کردم . سالهاست فریاد می زنم و جز من و تنها من، هیچ، صدا نیست. آشنای پائیزی من ، در کوهستانهای تنهایی پی ِ که می گردی ؟ + نوشته شده در 87/07/06 19:46 توسط آوا |
|
| ||||||